ترنجترنج، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 4 روز سن داره

دختر عزیزم

خاطرات مامان از وقتی که تو دلش بودی هفته هشتم

سلام عزیز دل مامان ر وی ماهتو میبوسم عزیزم .این روزا هم خیلی قوی شدی و هم داری تند و تند بزرگ میشی نمکدون من . دل مامان کم کم داره گنده میشه و قلبش داره از عشقت لبریزتر عزیزم. بابایی هم خیلی به یادته .همین دیروز صبح که از خواب پا شد بهم گفت سمیه دیشب خواب دیدم یه دختر ناز                            یکی دو ساله داریم خیلی ناز و خوشگل بود موهاشم کوتاه بود .وقتی خوابشو تعریف میکرد یه عشقی تو چشاش بود . صداش پر از اشتیاق بود عزیزم . تازه نقش متر دور شکم مامانی رو هم بازی میکنه .هرروز ه...
22 مرداد 1390

اولین دیدار من و فسقلیم

سلام عزیزم قربون اون قد و قواره فسقلی نازت برم من. عزیزم یادته گفتم 11 مرداد قراره بیام دیدنت واسه اولین بار ؟یادته گفتم میام روی ماهتو می بینم؟                             دیروز زیباترین روز زندگیم بود.ساعت 5  عصر رفتم مطب دکتر .بابایی کلاس داشت خیلی دوست داشت باهامون بیاد اما اون روز 6 تا 8 کلاس داشت.اما کلاسشو انداخت 4 تا 6 تا بتونه خودشو بهمون برسونه عزیزم. مرسی باباجون . آره یه آژانس گرفتم و آقاهه حرکت کرد.خیلی تند می رفت و با هر حرکتی که خودشو تو چاله و روی دست انداز میر...
12 مرداد 1390

مامان مچ شما و بابایی رو میگیره

اووووووووووووووه سلام به به باباجون از این طرفا حالا دیگه چشم منو دور می بینی و با نی نیتون خلوت می کنین ؟به بلاگ من ناخونک می زنی؟ دست شما درد نکنه پشت من با هم میخندین قربونه خنده هاتون برم . خیلی خوشحالم کردی عزیزم خوشحالم از اینکه تو هم از حالا به فکر نی نیه نازمونی ممنونم هردوتونو خیلی خیلی دوست دارم . عزیز دلم می گن الان اندازه یه عدسی ولی همه دنیای من شدی لحظه ای نیست که بگذره و من تو فکرت نباشم عزیزم بی صبرانه منتظر پس فردام اولین ملاقاتمون اولین صدایی که ازت می شنوم صدای قلب کوچولوی نازنینت امیدوارم سالم باشی خیلی نگرانم.            &nb...
9 مرداد 1390

از طرف بابایی

سلام باباجونم خوبی خوچکلم ؟ من خیلی دوستت دارم مثل مامانت نمی تونم اونطوری برات بنویسم وطول و تفسیر بدم.فقط اومدم بگم منم خیلی منتظرتم و دوست دارم. راستی شبا مامانت پا میشه و مثل موش بیسکوییت میخوره ومن با صدای قرچ و قروچ بیسکوییت بیدار میشم. هنوز نیومده برکاتت داره میرسه. می بوسمت .زود بزرگ شو می خوام باهات بازی کنم. ...
8 مرداد 1390

خاطرات روزی که اومدی پیشمون

سلام عزیز دلم به خونه دل مامان خوش اومدی امروز سه روزه که می دونم اینجا پیش منی قربون شکل ماهت برم مامان جون چقدر منتظرت بودم                                                      از صبح روز سه شنبه (28 تیر 1390)که بابایی حدس میزد تو اومدی همش قر می داد و منو می بوسید و شادی می کرد . من چی؟چی بگم مامان جون من نه حتی فکرشم نمی کردم تو اینجایی الهی فدات بشم . هم خدا رو ...
31 تير 1390

بدون عنوان

خبر داریم خبردار   خبر ........................................................... خب   من خودم اومدم من تازه اومدم تو دل مامان با یه دنیا امید و شادی واسه مامان و بابا عمو لک لک اومد و تو رو بالاخره آورد   ...
31 تير 1390
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به دختر عزیزم می باشد