خاطرات مامان از وقتی که تو دلش بودی هفته هشتم
سلام عزیز دل مامان
روی ماهتو میبوسم عزیزم .این روزا هم خیلی قوی شدی و هم داری تند و تند بزرگ میشی نمکدون من .
دل مامان کم کم داره گنده میشه و قلبش داره از عشقت لبریزتر عزیزم.![]()
بابایی هم خیلی به یادته .همین دیروز صبح که از خواب پا شد بهم گفت سمیه دیشب خواب دیدم یه دختر ناز 
یکی دو ساله داریم خیلی ناز و خوشگل بود موهاشم کوتاه بود .وقتی خوابشو تعریف میکرد یه عشقی تو چشاش بود .
صداش پر از اشتیاق بود عزیزم .
تازه نقش متر دور شکم مامانی رو هم بازی میکنه .هرروز هی بهم میگه وای سمی شکمت بزرگتر شده و هردومون به پهنای صورتمون لبخند میزنیم.
دیشب یه فیلم دانلود کرده بود که همه مراحل تشکیل جنین و تا تولدشو نشون میداد و تمام مدت دست منو گرفته بود آخر سر با کنجکاوی گفت الان چه شکلیه و منم براش عکسای هفته هشت بارداری رو آوردم.بمیرم خیلی عجله داره تا شما شکل و قیافه ای مثل آدمای واقعی به خودت بگیری مامان .تند و تند عکسا رو تا هفته 16 نگاه کرد بعدم یه نگاهی بهمون انداخت و دست گذاشت رو دلم و شما رو ناز کرد میدونم که کلی کیف کردی عزیز دلم.
ای مادر منم بد نیستم . حالت تهوعم شروع شده ولی من بهش محل نمی دم تا وقتی که بدونم تو تو دلم سالمی و داری تند و تند بزرگ میشی عزیزم هیچی نمی تونه منو ناراحت کنه گل کوچولوم.![]()
همه اینا رو تحمل میکنم تا بعدا برام بخندی
و با خندت زندگیمونو بهشت کنی عااااااااااشقتم.
مامان سمی![]()


خاطرات مامان از وقتی که تو دلش بودی هفته هشتم
