ترنجترنج، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 3 روز سن داره

دختر عزیزم

اولین دیدار من و فسقلیم

1390/5/12 16:33
نویسنده : سمیه
617 بازدید
اشتراک گذاری

سلام عزیزم قربون اون قد و قواره فسقلی نازت برم من.

عزیزم یادته گفتم 11 مرداد قراره بیام دیدنت واسه اولین بار ؟یادته گفتم میام روی ماهتو می بینم؟

                           

دیروز زیباترین روز زندگیم بود.ساعت 5  عصر رفتم مطب دکتر .بابایی کلاس داشت خیلی دوست داشت باهامون بیاد اما اون روز 6 تا 8 کلاس داشت.اما کلاسشو انداخت 4 تا 6 تا بتونه خودشو بهمون برسونه عزیزم.

مرسی باباجون.

آره یه آژانس گرفتم و آقاهه حرکت کرد.خیلی تند می رفت و با هر حرکتی که خودشو تو چاله و روی دست انداز میرفت تو دلم خالی می شد که نکنه خوشکلکم طوریش بشه.

                                                      

با هر بدبختی و ترس و لرزی بود رسیدیم مطب.از منشیه وقت گرفتم و همینجوری نشستم منتظر.با خودم فکر میکردم اگه بهم بگه این واااااااای اگه اونو بگه.دلم خیلی شور می زد.اونجا کلی خانوم باردار نشسته بودند بیشترشون ماههای آخر منم واسه این که وقت زودتر بگذره گاهی یه گپ کوچولو باهاشون میزدم.

بلاخره نوبتم شد قبلش بابایی زنگ زد و گفت کلاسم تموم شده الان خودمو می رسونم و به من گفت با دکتره صحبت کن تا اجازه بده بابا هم بیاد شما رو ببینه.

                                                            

رفتم تو و سلام کردم.خانوم دکتر نجات اللهی هم جوابمو داد شروع کرد به خوندن پروندمون.

یه نگاهی به تقویم انداخت و گفت خب پاشو آماده شو واسه سونوی داخلی تا ببینیم جنینی هست یا نه

اصلا خارج رحمی نباشه اینو که گفت من از ترس دیگه باباییتو درخواستش و دوربینی که آماده کرده بودم

واسه فیلم گرفتن یادم رفت گرچه بعدا فهمیدم بابایی اصلا نمی شد بیاد تو.

خلاصه روی تخت دراز کشیدمو خانوم دکتر شروع کرد.قلبم مثل طبل داشت می زد. 

بهش گفتم امروز صدای قلبشو می شنوم گفت اون صدای تالاپ تولوپی که شما منظورته نه تا 4 ماهگی باید صبر کنی

ولی ضربانی اگه باشه معلوم میشه که اونم واسه نی نی شما زوده.

یهو دیدم اخماشو کرد تو همو دنبال چیزی میگرده دیگه واقعا نگرانم کرده بود.هی چشاشو ریز می کرد و

رو صفحه بالا و پایین می کرد.بعد دستشو گذاشت پایین دلمو فشار داد دلم ریخت پایین تو دلم گفتم بمیرم مامان دردت اومد.بعد گفتم خودم نگه می دارم.آروم همونجای دلمو که می دونستم دقیقا شما اونروز اونجا وول میخوری فشار دادم(آخه اونروز فقط همونجا درد میکرد شیطون)بعد چشم به دهن دکتر دوختم تا حداقل یه چیزی بگه.

صداش دراومد و گفت خب کیسه حاملگی تشکیل شده و پوچ نیست .صداش برام گنگ بود بس که استرس داشتم انگار خواب ترسناک میدیدم.

اما نمی تونم سنشو تشخیص بدم آخه خیلی کوچولو هست.جرات نمی کردم ازش سوال کنم که یعنی

به نسبت تقویم رشدش کم بوده که صداش دراومد و گفت آخه تو دید من نیست.خب نفس راحتی کشیدم.یهو دیدم نیشش باز شد.گفت بالاخره پیداش کردم  

و رو مانیتور دقیق شد و ور اندازت کرد.

گفت جالبه

عجیبه

ماشاالله

هزار ماشاالله

با اینکه اینقدر کوچولو هست

اینو که گفت قند تو دلم آب شد

قلبش ضربان داره                     

الهی قربونت برم مادر قربون اون قلبت برم که می تپه مانیتورو چرخوند به طرف من و گفت ببین و من از پشت اشکای شادی که تو چشام جمع شده بود یه نقطه سفید و نورانی تو صفحه سیاه مانیتور دیدم که داره بالا و پایین میپره از این زیباتر نمیشد با اینکه اشک تو چشام پر شده بود و به پهنای صورتم میخندیدم و دکتر گفت شما 6 هفته ایی هستی عزیزم و بلند شد و گفت تمومه.

من و با عکس قشنگ کوچولوت تنها گذاشت اومدم جلو یه بوس گذاشتم روی عکس ماهت و هزار بار قربونت رفتم.

بعدم اومدم بیرون و دکتر یه سری دارو نوشت و من همینطور لبخند از رو صورتم نرفته بود.

 

 

وقتی از مطب اومدم بیرون بابایی اومد استقبالم و از حالتم رو صورت اونم خنده نشست و فهمید همه چی خوب بوده.خدا رو شکر.

دست همو گرفتیم و همینطور که داشتیم راه میفتادیم بهم گفت چی شد و من همینجوری که واسه

تو تعریف کردم واسه بابایی هم تعریف کردم.بابایی که ذوق زده شده بود یه بادی به غبغب انداخت و              

گفت خب بچه منه دیگه بعدم صداشو بامزه کرد و گفت نگفت بچمون چند وقتشه کلاس چندمه

حالا هوشش چطور بود اسمش چی بود اصلا چی بود و خلاصه کلی با مامانی شوخی کرد.

انگار که من و بابایی داشتیم رو ابرا راه میرفتیم.

                                                           

                                                           

بعدم مامان جونت مامان من

زنگ زد و از شما احوالپرسی کرد.خلاصه رفتیم خونه مامان جونت و خاله سیما و خاله فائزه کلی ذوق تو

وروجکو کردن و دیگه دنیای من بهشت بود و خوشی وصف ناپذیر از بعد دیدن تو گلم.

دیدار بعدی ما یه ماهه دیگه روز 8 شهریوره مامانی.قربونت برم سالم باش و خوب رشد کن عزیزم.

واسه اون روز لحظه شماری می کنم.

عاشقتم.مامان سمی.

                                                                                                             

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)

niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به دختر عزیزم می باشد