مسافرت چادگان و سی سخت
اولین سفرم به خارج البته خارج از فارس خیلی دختر خوبی بودم خیلی هم ذوق کردم کاملا با صندلیه ماشین آشنا شدم مامانم هم همینطور ههههه خیلییییییییییییییی خوش گذشت اول رفتیم چادگان اصفهان از اون ور از شهرکرد رفتیم سی سخت و تو یه کلبه بالای کوه موندیم این قده کیفففففففففففففففف داد ...
نویسنده :
سمیه
10:44
پیک نیک دسته جمعی چشمه برقون
عکسای این خوشگله مامانشه از چهار ماه به بعد
همین پریروزا خودم و مامان عکاسی کردیم ولی کار بابا یه چیز دیگست الان خودم میتونم بشینم ولی نمیدونم چرا مامان نمیزاره البته یکمم میترسما ولی میتونم میدونم میتونم این آقا رو از همه دنیا بیشتر دوست دارم خب باباجون خودمه عاشقتم بابایی عجب!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! مامان قشنگ بگیر دیگه قربونت برم من جوجم عاشق هاپوی رورئکم هستم ولی هرچی دقت میکنم نمیفهمم چرا مامان میزنه تو سرش واق واق میکنه ولی من هرچی میزنم هیچی اینم من و بابام وقتی رفته بودیم چشمه برقون پاهام یخ کرد کلی کیف داد دالیییییییییییییییی ...
نویسنده :
سمیه
15:21
این منم ترنج مامان و بابا
من ترنج شجاعت مند در سه ماه و بیست روزگی روی پای خودم هاهاهاها البته با کمی کمک مامانی من عاشق عروسکم البته به شرطی که شکل آدم نباشه و جک و جونور باشه آخه از عروسکای شکل آدم میترسم ...
نویسنده :
سمیه
15:20
بازم عکس شیرین شیرین مامان
بعد از زدن واکسن چهارماهگی البته فکر نکن که گریه کردی خیر بعد از کلی خنده و شادی با خاله ها خوابت برد منم پیچیدمت که نکنه پات درد بگیره ولی نه خدا رو شکر تب کردی نه درد و ناآرومی داشتی خیلی بهت افتخار میکنم عزیزم ذوق برای بیرون رفتن ...
نویسنده :
سمیه
15:15
من اومدم از سه ماه و نیم تا چهار ماه و نیم
سلام جوجه حنا خوشگل مامان معذرت میخوام که اینقدر دیر شده خودت دلیلشو میدونی خوشگلم اما قول میدم از این به بعد بازم مرتب بیام دختر خوشگلم امروز که دارم برات مینویسم خیلی وقته که دیگه صدای شیرینت خونه رو پر کرده وقتی میخوابونمت تا نصفه بلند میشی و سر و گردنت رو با شونه هات میکشی بالا عاشق کتاب خوندنی عاشق نمایش عروسکی عاشق هر چیزی که ابزار باشه تلفن کنترل تی وی آیفون ملاقه دنده و فرمون ماشین به همه چی هجوم میبری و میخوای اسمتو که صدا میکنن فوری برمیگردی نگاه میکنی و همه اعضای درجه یک فامیل مامان و بابا رو کامل میشناسی و از بس که خنده رویی بسیار محبوب عاشقتم گل مامان خودت میدونی که اصلا وقت نوشتن ندارم عزیز دلم ولی اینقدر شیرینی که حیفم میا...
نویسنده :
سمیه
13:57








