فرشته مامان تویی
دیروز از دست بابا و مامان جون و خاله سیما ناراحت بودم اختلاف نظر منم اخم کرده بودم و نشسته بودم اونا هم داشتن منو توجیه میکردن که فرشته نجاتم اومد ترنج کوچولوی من با اون دستای نازش بغلم کرد و نازی کرد و شروع کردی اونا رو دعوا کردن آه آه الهی فدات شم الان همه چیو میترکونی بعدا میام فقط نوشتم که یادم نره عزیییییییییییییییییییزم
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


فرشته مامان تویی
